تبليغاتX
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
یکی گر غرض خلقت بودی آدمیت و  یکی گر جوهر آن جناب می بودی محبت و گوهر این گر بر سر درج ترنم مقام می کردی مهر دوستی آوردی و  چون بر بساط جان مرقوم گردندی خون عشق از آن آمدندی  و هم یک اگر موظف است مخلوق، مکلف است به صیانت آن مکنون در صدف مهر  و چون تلالو آن لعل به تحمل یک چند آغاز گردد گذار از هفتاد منزل به مساعدت نیروی مضافش  و مقاربت پرتوی منیر مشعشعش ممکن و زین مرتبت افزون و زین مرحمت افسون تر آنکه نی دیگر تیغ طعن عداوت عدا به جان شیرین شقایق  موثر نی حسادت احبا بر لطافت ژاله آرمیده بر آغوش نسترن مصور. 

 طالع سعد چون از خوشه بخت سر آوردی و چهره در عارض پروین نهادی زهره در سماع آمدی و جام تجلی صفات را تحفه  از ناهید ستانی و بر جام هاتف زنی و  یک جرعه زان شهد جان افزای شکر نوش چون نوشی دماغ معطر از مواهب سروش  بینی و زین طریق تا عرش کروبی سر خوش می رانی و  این هنگام بر چکاد رفیع عدم، قامت رعنای آن پریچهر شیرین کار عالی هوش زیبا روی از پس قرن ها هویداست و آن لحظه که هیچت خاطر عزیز نیازارد و اندیشه تخمه تامل گردد حقه  امانت عرضه می دارند و چون عرصه بشکافی و بیرون از فضای سینه می آری و در پیچیده دیبای مرصع پاره میذاری چو آن دم کز فرای نیستی بیجان به یک امر نهان از ظلمت تاریخ برجستی خود از میان جستی، و هیچت مرحمت فرمودندی که رحمت فنایت دادند.

 

بقیه در ادامه مطلب

         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/10ساعت 9:27 PM  توسط امیر ابراهیمی  | 

سعدیا با کر سخن در علم موسیقی خطاست  گوش جان باید که معلومش کند اسرار دل(سعدی)

گردد از جان مرد موسیقی شناس   لحن موسیقی خلقت را سپاس(عطار)

ز موسیقی آورد سازی برون    که آن را نشد کس جز او رهنمون(نظامی)

در این موسیقی روحانی ارشاد   چو موسیقار حرف مابود باد(وحشی بافقی)

داود صوت انده زدای، الحان موسیقی سرای   ادریس دم صنعت نمای، اعجاز پیدا داشته(خاقانی)

توامان با وتد و فاصله‌ی موسیقی    هم‌نوا با وتر و زمزمه‌ی موسیقار(انوری)

باغ پر پرده‌های موسیقی           راغ پر لحن‌های موسیقار(عبید زاکانی)

علم موسیقی ز فن نظم نیکوتر بود     زانکه این علمی است کز دقت نیاید در قلم(امیر خسرو دهلوی)

 

بدان که موسیقی لغتی است یونانی و معنی آن الحان است. این فن علمی است که درو دانسته می شود احوال نغمات را از حیث ملایمت و منافرت ایشان با یکدیگر و احوال ازمنه بین النغمات را از حیث قصر و طول ایشان نسبت به یکدیگر را.

فیثاغورث شبی به خواب دید که شخصی پیش او آمد و گفت که فردا به بازار آهنگران گذری کن تا سری از اسرار حکمت بر تو مکشوف شود چون بیدار شد،وقت سحر بود. بر خاست و بدان جانب گذر کرد. وی در آن بازار در اندیشه کشف آن سر می بود تا که آوازی که از مصادمت آن دو جسم ثقیل می شنید با هم نسبتی می داد تا از آن مناسبت لذتی یافت و از آنجا به گوشه ای رفت و موی در دهان گرفت و به سر ناخن آن را بجنباند. آوازی از آنجا بیرون آمد اما ضعیف بود آن را به ابریشم بدل نمود و در استخراج آلتی که ابریشم بر آن بندند فکر می کرد تا روزی در دامن کوهی گذشت سنگ پشتی افتاده بود. پوسیده، پوست بر روی کاسه باقی. چو باد در تجاویف آن افتاد آوازی از آنجا بیرون می آمد آن را برداشت و بربط ساخت و دسته بر او بست و در تثمیم و تکمیل آن سعی می نمود تا به کمال رسید. (رساله موسیقی نجم الدین کوکبی بخارایی)

گلهای تازه ۸۷ (شجریان - آواز بیات اصفهان)

دانلود در ادامه مطلب

مجلس خصوصی شجریان و قیطانچیان (چهارگاه)

دانلود در ادامه مطلب

گلهای تازه شماره ۲۲ (حسین قوامی - شور)

دانلود در ادامه مطلب

درس و مشق شجریان در محضر برومند (بیات اصفهان)

روی شعر سعدی با مطلع:    (وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون))

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی   جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

 
 آواز ابوعطا (قمرالموک وزیری)
 
روی شعر سعدی با مطلع:    (وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف))

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست    که راحت دل رنجور بی‌قرار منست

 
ترکیب گوشه های اوج و نغمه در آواز اصفهان (رضوی سروستانی)
 
اجرای سال ۱۹۷۳ بروکسل با تار داریوش طلایی
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/11/13ساعت 7:28 PM  توسط امیر ابراهیمی  | 

گرد دیوانگان عشق مگرد      که به عقل عقیله مشهوری

به فراصت لحظات خجسته­ای که به الحان داودی مرغ خوش چمنی آراسته بود در صرافت منزلت مقولات عقل و عشق در آیات موزون معجزه آسای آسایش گستر دماغ پرور جانفزای پیامبر کلام،زبان ستر ملکوت، حافظ پیغام سروش و خزانه دار حقه راز بودیم و به مساعدت مفارقت اندیشه از مصاحبت غیر و مجاهدت خاطر در تذکر مکاتبات متقدمین این سطور مرقوم شد. حق رواست که به وقت و دست افضل اهل طریق و تفضل مرحمت ایشان به تفصیل بیان این مهم منظور گردد.

به هر طریق نجم رازی به رساله معیار الصدق فی مصداق العشق شرح زایش عوالم مختلفه را منتج ازدواج دو عالم غیب و شهادت خوانده است و اصناف موجودات را بدو قسم روحانی و جسمانی مفرغ نموده. آنچه کز مقاربت علویات روحانی و جسمانی است نفوس سماوی و اجرام سماوی است و آنچه از مصاحبت سفلی این دو اصناف نباتات و حیوانات و آدمی است. لیک آن میزان که از مرحمت سفلی روحانی در نطفه مقدر است نفس نامیه خواندند که زین میان آدمی را زینت افزونتر دادند. آنچه از روحانی تعلق بقالب انسانی گرفت نه از قبیل دیگر تعلقات که باختصاص قالب وی را منظور تخمیر مخصوص گردانید و بسر این اختصاص او را مرتبه مسجودی ملائک ارزانی داشت:

حافظ:

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی        کاندر آن جا طینت آدم مخمر می­کنند

 از فیض این تعلق وی را مرتبتی است که از اسفل  السافلین تا علو کروبی توان گذر است. لیک ملک را در قبول این فیض مرتبه ای مشخص است که از آن به مقامات دیگری ره نمی توانند برد.

لیک انسان اگرچه مستعد قبول فیض نورالله است  لیک سعادت بهره از آن را بهر انسان نمی دهند بر خلاف فیض نور عقل که مطلقا بهر انسان اثری از آن مستحق خطاب شوند:

حافظ:

در خرابات مغان نور خدا می بینم     این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

خوض در عوالم روحانی جز به مرحمت کسب فیض بی واسطه کس را مسلم نشود و سعادت کسب این فیض بمشیت و ارادت و طلب انسان میسر نیست که آن موهبتی است از مواهب حق.

مطابق آنچه رفت خلائق بر سه نوع اند نخست آنکه به تدبیر عقل عزم ره می نماید چونان فلاسفه که ره به چاه اندرون می برند دو دیگر آنکه بر مرکب شرع سوار می­گردند و از بیابان بلا تن به سلامت برون می­برند.

اما سه دیگر آنان که السابقون السابقونند که در ازل بر سلسله محبت حق درآویختند و گوهر عشق در صدف وجودشان تعبیه گشت و آتش عشق در جانشان شعله انداخت:

 مابقی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/11/12ساعت 5:16 PM  توسط امیر ابراهیمی  | 

چون به قصد تفرج، قدم در گلستان شعر پارسی می­نهی و نظارهِ فرشِ بوقلمونِ جلوه­هایِ بدیع، نرگس دیدار را معطر ساخت و آن هنگام که از آوای کلام و رایحه معنا دِماغ سرمست و ذوق غنچه نمود بیگاه به ساق نهیف موزون پر طلاطمی رسی که تا بیکرانِ تیررسِ آگاهی شاخه دوانده و تا بینهایت آوردگاه معنی شکوفه پرورانده

آنجا که جوهر زمان و مکان و مفهوم، منظوم در نیم بیت می­گنجد و مسکن اندیشه از قوهِ خلاقهِ خالق فروزان می­گردد و ناظر از مشاهدهِ انقباضِ مفاهیم و انطباقِ معانی انگشت به دهان است و نیم باز بر ایجاز شاعر و اعجاز خالق احسنت می­سراید

هنر خداوندگار عرصه شعر همان عرضه افشانهِ افسونگرِ خلقت است که در کالبد خوش پیکر وزن مهیا شده و قاری را با نغمه موزون به رقص و با تجلی مفهوم به وجد می­آورد

بر خلاف شیوه واعظ که چون بر جبهه منبر مستقر گشت و شمشیر زبان از نیام عقل بیرون کشید منبعد جهان پهلوانی باید که ورا از سمند سخن به زیر کشد

تکسر موضوعات نامتجانس و تکرر معانی مشابه و اطناب کلام از ملزومات فن سخن وری واعظ است بر خلاف سخن­پروری شاعر.

لشکریان وعظ گهگاه جنگاوران نامداری را روانه پهنه پیکار می­نمایند و زین میان یکی افلاطون از شیوخ باستانی یونان است! که به شیوه متقدمین به تقریر رسائل فلسفه و مکاتب منطق پرداخته و زین میان یکی رساله ضیافت است در تشریح نکته­ای که خود لطیفه­ایست هویدا که از هر زبان که می­شنوی نامکرر می نماید و آن جوهر آفرینش و تخمه آدمیت و منشا اخلاقیت و منظر حرکت و محفل خصومت است که عشق خوانندش

شیخ به بیان اقوال افسانه و آراء مختلفه از افواه ابناء مستقر درمحفل می­پردازد و نهایت آنچه نیکوتر است رای برهمن است که اوست که دوستی را منشا زیبایی است و آنچه محرک غده مترشحه زیبایی بنی آدم گردد دوستی بر آن منظور می­گردد که مفاهیم نیکی ومحبت از انواعند و بیشتر آن که نیکو صورتی مقدم بر متناسب سیرتی. حقیقت و مجاز انواع عشق، ترشح غده جمیله است بر نظاره چهره ساقی گلگون و این همان مناقشه است که سقراط را با نوخطی همبستر می­سازد نه به فکر مقاربت که به قصد مفارقت زین شیوه عاشقیت و فلسفه یونانیان به نیت وصال حقیقت این لطیفه نهانی، منظوم می گردد و خود این است که قرون متاخر درون مرز ملک ری می­آید و برون اندیشه­های پنهانی آنچه می­کند که نباید و زین پس قصد مقاربت در حقه مفارقت آرام می­گیرد.....

مخلص آنکه آنچه به حقیقت شیخ منثور در اوراقی چند می­نمایاند خواجه در سطری منظوم می­پروراند آنجا که پرده اینگونه می­­زند:

از در صبح ازل تا آخر شام ابد         دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود   

 ­کاین عهد و میثاق همانست که در وثاق محفل ضیافت متذکر گشت. زبان شهد افشانش چون به شرح غصه عشق می پردازد آتش در نهان دلسوختگان می اندازد و درخت آبرو را در شعله رسوایی می سوزاند زین منوال در بستان ادب این خطه شاخ و برگ فراوان است و به حق بر خداوندگاران آن باید سرود:

شهد می­ریزی چون دهانت دم به شیرینی زند       

+ نوشته شده در  2008/10/29ساعت 10:57 AM  توسط امیر ابراهیمی  | 

در بیان متاخرین شعر نگرشی احساسی و مخیل به جهان درون و بیرون است که با زبانی احساسی و مخیل بیان می شود که در چنین زبانی معمولا واژه­ها و جملات در معنای عادی و اصلی خود بکار نمی روند. به بیان دیگر شاعران جهان را دیگرگونه می بینند و برای بیان این دیگرگونگی ، دیگرگونه سخن می­گویند! بنابراین قطعاتی به مانند این شعر به حساب می آید:

و من به آن زن کوچک برخوردم که چشم­هایش مانند لانه­های خالی سیمرغان بودند...(فروغ)

و یا تصویر غروب خورشید بسان:

طیاره طلایی خورشید دوری زد و نشست

که همین مضمون را فردوسی این چنین می­سراید:

چو خورشید گشت از جهان ناپدید       شب تیره بر دشت لشکر کشید

بنبابراین در نگاه کنونی به شعر آنچه مهمتر می نماید بیان تصاویر است تا دقت به متعلقاتی چون وزن و قافیه. آنچه که باعث سهل الوصول شدن شاعری از نگاه مدعیان شده است بر خلاف سهل ممتنع بودن آن. در حالیکه در آثار قدما اوج تخیل و خلق تصاویر خیالی در قالب وزن و قافیه به شیوه با شکوهی بیان می­گردیده است. چون توصیف گلابی از زبان استاد منوچهری دامغانی قرن پنجم:

آبی چو یکی ژوژک از خایه بجسته            چون ژوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته      نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را زبن اندر بشکسته               و آویخته اور را به دگر پای نگونسار!

 

 برای روشن­تر شدن نگرش قدما به شعر تعریف شعر از زبان سیفی بخارایی شاعر قرن نهم هجری را به مضمون زیر بیان می­کنیم:

بدان که شعر در لغت به معنای دانستن و دریافتن است و در اصطلاح سخنی است موزون که دلالت  بر معنی و قافیه داشته باشد و قائل قصد موزونی آن سخن کرده باشد. سخن را به موزون قید کرده باشد از آن که سخن ناموزون را شعر نگویند و سخن را به دلالت بر معنی قید کرده باشد، از آن که سخن موزون بی معنی را شعر نگویند و قافیه داشته باشد از آن که سخن موزون با معنی بی قافیه را شعر نگویند.

و یا تعریف المعجم:

بدان كه شعر را ادواتى است و شاعرى را مقدماتى كه بى‏آن هيچ كس را لقب‏شاعرى نزيبد و بر هيچ شعر نام نيك درست نيايد، اما ادوات شعر كلمات صحيح‏ و الفاظ عذب و عبارات بليغ و معانى لطيف است كه چون در قالب اوزان مقبول ‏ريزند و در سلك ابيات مطبوع كشند، آن را شعر نيك خوانند و تمام صنعت جز به‏استكمال آلات و ادوات آن دست ندهد و كمال شخص، بى‏سلامت اعضا و ابعاض‏آن صورت نبندد. و اما مقدمات شاعرى آن است كه مرد بر مفردات لغتى كه بر آن شعر خواهدگفت وقوف يابد و اقسام تركيبات صحيح و فاسد آن را مستحضر شود و مذاهب‏ شعراء مفلق و امرا كلام در تأسيس مبانى شعر و سلوك مناهج نظم بشناسد و سنّت‏ و طريقت ايشان در نعوت و صفات و درجات مخاطبات و فنون تعريضات و تصريحات و قوانين تشبيهات و تحنيات و قواعد مطابقات و مغالطات و وجوه‏م جازات و استعارات و ساير مصنوعات كلامى بداند و بر طرفى از حِكَم و امثال و شطرى از تواريخ و احوال ملوك متقدم و حكماء سالف واقف گردد......

بی شک کسب این معرفت جز بر قریحه اهل فن ممکن نیست و اینست که در طی 10 قرن تعداد پهلوانان این عرصه به صد نمی­رسد و در 50 سال اخیر از هزاران فزونتر رفته

غرض از تقریر این سطور مقایسه انواع کهنه و نو شعر نیست. بی شک قطعات بی قافیه فراوانی را می­توان نام برد که با اقبال عموم مواجه شده چون زمستان اخوان، آرش کمانگیر کسرایی، شب نیما و حتی کوچه فریدون مشیری.... که براستی با هنرمندی سروده شده­اند. لیک آفت برداشت این چنینی از شعر هجوم خیل دوستداران شعر به شاعریست آنچه که در سایر ابعاد فرهنگی ما نیز ریشه دوانده زان جمله موسیقی. گویی ملزوم است آنکه در خفا تلمذی از آثار اهل فن نموده و حظی از تابش گنج گوهرشان ببرده به طریقی در حاشا ابراز  نماید. و این است که هر چه ناسره وارد جامعه می شود و محکی هم برای تفکیک سره و ناسره نیست آن هنگام که دیگر سبک غالب همین است. این چنین است که دیگر

پشت کاجستان، برف. برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت!!.......

 و یا آنجا که شاعری در اوج خود می­سراید:

دلم گرفته است  به ایوان می روم و انگشتانم را به پوست کشیده شب می کشم.....

و اینست که اقبال مردم دیار شعر به هر آنچه هست روی می کند:

 دیوونته دلم می خوای بیشتر از این دیوونه شه    ببین خدا رو خوش میاد من بمونم بدون تو!!!!!!

بی شک گسستن بند وزن و قافیه از پای سیمرغ شعر آن زمان موثر است که این آهنین بال سرکش، رام بدستان چون نیمایی باشد که ققنوس را در قفس دارد و یا آنکه سر هوشیاری در گریبان دارد چون اخوان . ورنه این پرنده چون بال بی عاری بگسترد همان می شود که اکنون. حرکت به سوی سادگی به وضوح در موسیقی این دیار نیز مشاهده می­گردد آنجا که سنت دست و پا گیر به حساب می­آید و اقسام اصوات ناهنجار به وفور توسط اکثریت شنیده می­شود. تفاوت دیگر آنست که شاعر شعر نه برای خود که برای مردم می سراید و اینست که آنچه می­شنویم بیشتر زانکه سخن شاعر باشد خواسته خودمان است بر خلاف آنچه در سنت می­بینیم جز معدودی که شاعران دربار و مجالس­اند که زین هنر کسب روزی می­نمودند. زانچه می­رسد هبوط هنر است به پست­تر شدن و ختم قائله به این گفته استاد سخن :

صبر بسیار بود بر پدر پیر فلک                  تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند آرد  

 

 

+ نوشته شده در  2008/10/22ساعت 3:58 PM  توسط امیر ابراهیمی  | 

مرغ یاس از بیضه فتنه بخاست                  مهر عشق بر لوح اندیشه گداخت

برگ دانش غنچه کرد بر شاخ هوش          خاک عقل هرگز گل عشقی نساخت

بر بنات جان فسرد امید گل                       بر نباتت خون ما رنگی نباخت

 شه به آوای نکیسا زنده شد                    مرغ جان در صبح تشریفت نواخت

جامه آمد صدق گفتار پسر                        بوی جانت را مشام دل شناخت

منقبض شد عرصه خاطر ز عشق            شوق رویت بر خیال غم بتاخت

پخته شد لعل مسلمانی شیخ                  خود اگر بیغش ببودی می گداخت

پیش میران بیدق جان ای امیر                  خوش قمار عشق نمی ترسد ز باخت

*********************************************************************

لعل دشخوار سخن خوار به دستان منست     کانِ لعل رخ زیبای تو بیت­الحزن است

جاری اندر زنخت چشمه حیوان و دریغ            شبنمی را صدف جوهر من در نظر است 

برده گوی سبق احباب به چوگان ریا               عرصه عشق نه جولانگه اسب حسد است

نچکد میغ هنر بر سر اقلیم سخن                   چار میخ سخن انصاف بدستان منست

از هنرمندی یاران موافق چه عجب                 نقش­های ز نوک ناوک کین بر کمر است

 شیوه پرده دری هر گل نورسته بکرد            باغبان غنچه طبع هنرش بسته تر است

ساکن مجلس عقلم طلب از دست نهاد         طالب محفل عشق تو سراندر دست است

همه شب در نظرم تا چه برآورده سحر          سِحر زلف سیهت خواب پریشان منست

گرچه حافظ به سخن شهپر اوج هنر است     لیک در عشوه گری بالم از او تیزتر است

ای امیر بر تو نهان نیست مقامات شهود      تا نهان با تو مقام که بلند از نظر است   

 *******************************************************************

(به میمنت بازگشت یکی از دوستان از فرنگ)

تحنتی به فلک زن بنوش جام دو منی        که سوی خانه ما شد مخنث وطنی

به آن هماره اسیر حصار خالد عشق           رسان سلام و رهانش ز مکر اهرمنی

به ناز غمزه تو جان دهیم و خرسندیم          که چون تو لاله نباشد به گوشه چمنی

 شهنشهان دلاور نظر به سوی گدا              که درک محضر درویش نباشدش ثمنی

منی که یک خبر از تو چنانم از خود کرد        که گشته ام به سخن میر صدر انجمنی

به یک پیام جنابت غزل بفرمایم                   فشانده ام به دری نغز شهد نسترنی

گشایشی بنما ای سفیر حضرت مرگ          که از قبای همامش بسازدم کفنی

 

+ نوشته شده در  2008/10/21ساعت 8:42 PM  توسط امیر ابراهیمی  |